سیمرغ
منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند
درباره وبلاگ
منوی اصلی
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
نويسندگان
وبلاگهای کازرونی
,
يلدا هر چه هم طولاني باشد
خورشيد باز هم آمدني ست...

                                                  يلدايتان پر بركت

و...                                                                          
به قول استاد محمد نوري:

          زمستون باز توي اين خونه برگشت

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۲۰:۳۲:۲۳ توسط فریده | : 2
به سفارش آقای عباس روحانی
شعری از مری هریک شاعره سیاپوست آمریکایی، ترجمه محمد بهرامی اصل-تبریزی
برای مادرم  
 که دستهای او 
شبی ز کشتکار آسمان  
 برای من ستاره چید  
 همیشه گریه میکنم  
 برای مادرم 
که دردهای او  
در  این زمانه غریب و ننگ و رنگ 
برای گریه های من 
 بهانه بود  
همیشه گریه میکنم
برای مادرم که زندگانیش  
غرور بود و فقر بود و عاطفه  
همیشه گریه میکنم
برای مادرم که رفته تا خدا 
برای مادرم  که دلشکسته بود 
همیشه گریه میکنم
نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۰۸:۵۹:۲۳ توسط فریده | : 0

صدای انفجار آمد وسنگرش رفت هوا٬ هر چه صدایش زدیم جواب نداد٬ رفتیم جلو٬ سرش پر از ترکش شده بود٬ جیبهایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم٬«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل!٬ یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب!٬ دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه!٬ سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن!٬ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن!٬ پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن!٬ جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ورضایت دادن به هفتصد تا»

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۸:۱۳:۲۳ توسط فریده | : 1

موشي شتري را در صحرا ديد پس بند مهار او را به دهان گرفته و مي کشيد و شتر هم به دنبال او مي آمد تا آنکه به سوراخ لانه موش رسيدند، موش مي خواست که او را به سوراخ داخل کند که شتر به زبان حال مي گفت: يا آنکه خانه بقدر محبوب بساز يا محبوبي به اندازه خانه خود پيدا کن.

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۸:۱۱:۲۳ توسط فریده | : 1

پادشاه معروف ، اسکندر مقدونی ، در میان سپاهیان خود مردی را دید که همواره در جنگ شکست می خورد .روزی او را به حضور طلبید و از نامش پرسید ؛ او گفت نام من اسکندر است .اسکندر مقدونی به وی گفت : ای مرد ! یا نامت را تغییر ده و یا رفتارت را دگرگون ساز

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۴:۱۶:۲۳ توسط فریده | : 1
جلوتر از من راه نرو ، ممكن است به دنبالت نيايم ...
پشت سر من راه نرو ، ممكن است تو را هدايت نكنم ...
در كنار من راه برو و فقط  دوست من باش!!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۴:۱۰:۲۳ توسط فریده | : 0

اگر دیگران میخواهند به تو سلام برسانند

      من میخواهم که سلام مرا به تو برساند...

                          سلام

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۲:۱۱:۲۳ توسط فریده | : 1

 

بی نام تو آغاز نکردم،

                     که به پایان نرسم...

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۱:۴۰:۲۳ توسط فریده | : 0