ویل دورانت (در تاریخ تمدن) : مغرب زمین جنگهای صلیبی را باخت. ولی در جنگ اعتقادات پیروز شد. همه جنگاوران مسیحی از ارض موعود بیرون رانده شدند. اما مسلمانان که پیروزی دیرآمده خونشان را مکیده بود و مغولان دیارشان را به ویرانی کشیده بودند، به نوبه خود به دوران تاریک نادانی و نداری افتادند. در صورتی که مغرب زمین شکست خورده که از کوششهای مداوم تجربه آموخته و شکستها را از یاد برده بود، عطش علم و علاقه به ترقی را از دشمنانش فرا گرفت. کلیساهای جامع ساخت که سر بر ابر می سود. میدانهای عقل را پیمودن گرفت. زبانهای تازه خشن خویش را به دانته، چاسر و ویون مبدل کرد و با سربلندی به دوران رنسانس قدم نهاد.
هیچ بارانی نمی بارد
مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند
مگر هدیه دهد.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند
مگر شیرین باشد.
هیچ لبخندی نیست
مگر شادی بیاورد.
و هیچ بهاری نمی آید
مگر سال دیگری درپیش باشد.
پس بگذار باران شوق برزندگی ات ببارد
تا روحت را صفا دهد.
گلهای عشق در دلت جوانه زنند
تا آنها را به دیگران هدیه کنی.
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی بازهم فرصت بودن هست...
پاندورا (نخستین زن در افسانه های یونان) از زئوس (خدای خدایان در افسانه یونان) صندوقچه ای تحویل میگیرد ولی حق گشودن آن را ندارد. در این صندوقچه تمام موهبت ها و مصیبت های بشری نهفته است. وسوسه بر پاندورا غلبه کرده و وی در صندوقچه را باز میکند. در یک لحظه تمام مصیبت ها و لعن و نفرین در جهان رها و تمام موهبت ها گریخته و ناپدید میگردند به جز یکی: امید
شفا با ذهن - نوشته: Groopman, Jerome E
ترجمه: سوسن افشار
دو هفته نامه موفقیت-سال یازدهم-شماره151
یک روز به همراه دوستم سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: از شما به خاطر رانندگی خوبتان تشکر میکنم. راننده تاکسی مات ومبهوت پرسید: مشکلی پیش آمده؟! دوستم گفت: نه هیچ مشکلی نیست و من اصلا قصد دست انداختن شما را ندارم و فقط خونسردی و حفظ آرامشتان را در رانندگی به خصوص مواقعی که ترافیک سنگین بود، تحسین می کنم. راننده نگاه متعجب دیگری کرد و رفت. از دوستم پرسیدم: منظورت از این حرفها چه بود؟ او گفت: میخواهم عشق و محبت را به شهرمان برگردانم چون فکر میکنم تنها چیزی که میتواند شهرهای بزرگ را نجات دهد، عشق است. با تعجب گفتم تو با گفتن یک جمله به راننده تاکسی میخواهی عشق را به شهر برگردانی؟ او با قاطعیت گفت: او تنها یک شخص نبود. من فکر میکنم با حرفهایم روز خوبی را برای او رقم زدم....
ادامه مطلب را ببنید:
ادامه مطلب...
بانوی خردمندی در کوهستان سفر میکرد. سنگ گرانقیمتی را در جوی آبی پیدا کرد. روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود. بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با او شریک شود. مسافر گرسنه سنگ قیمتی را در کیف بانوی خردمند دید. از آن خوشش آمد و از او خواست آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بلا فاصله سنگ را به او داد. مسافر خیلی شادمان و ذوق زده شد که شانس به این خوبی به رو کرده است. او میدانست آن جواهر آنقدر ارزش دارد که تا آخر عمر او را تامین کند. ولی چند روز بعد مرد مسافر که دنبال بانوی خردمند می گشت او را پیدا کرد و سنگ را برگرداند و گفت: فکرهایم را کردم. میدانم این سنگ چقدر با ارزش است ولی آن را به تو پس میدهم. با این امید که گنج ارزشمندتری به من بدهی اگر میتوانی همان چیزی را به من بده که از درون به تو قدرت داد
که این سنگ را به من ببخشی

شیخ بوسعید را
گفتند «از خلق به حق چند راه است؟» گفت« به عدد هر ذره ای راهی است به حق اما هیچ راه بهتر و سبک تر و نزدیک تر از آن نیست که راحتی به دلِ مسلمانی رسانی و ما بدین راه رفتیم.»
درویشی گفت « او را کجا جویم؟» گفت« کجاش جُستی که نیافتی؟ اگر قدمی به صدق در راهِ طلب نهی در هرچه نگری او را بینی.»
شیخ را بسی اشعار بوده است که می گفته است و در میان مجلس بر زبان مبارک رانده بیتی بگوییم تبرک را:
دانی که مرا چه گفت [آن] یار امروز
جز ما به کس اندر منگر دیده بدوز
چشیدن طعم وقت-از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر ( محمدرضا شفیعی کدکنی)
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
خون گریه کن ای عشق علمدار نیامد

باز هم محرم اومد، با غم سنگینش که وقتی رو دل آدم می شینه دل آدم رو سبک می کنه.
آنطور بارا (مسيحي) : اگر حسين از ما بود در هر سرزميني براي او بيرقي مي افراشتيم و در هر روستايي براي او منبري، و مردم را بانام حسين(ع) به مسيحيت فرا مي خوانديم.
بمیرید بمیرید در «این عشق» بمیرید

این متنی رو که مینویسم آخر کتاب کیمیا خاتون- داستانی از شبستان مولانا- نوشته شده ولی چون هنوز نخوندمش نمی دونم جریانش به چه قرار هست. ایشالا اگر بعد صد سال وقت کردم بخونمش میگم دقیقاً قضیه چیه.
ادامه مطلب...
عمیقا معتقد باشید
وقتی انسان های نیمه پر، شما را
ترک می کنند جای خود را به انسان های
عمیق و ارزشمند می دهند
سلمان رشدی در سال 1947 در بمبئی در یک خانواده مسلمان متولد شده است. در 13 سالگی به انگلستان مهاجرت کرده و مقیم انگلستان است و تابعیت انگلیسی دارد. می توان با بررسی آثار سلمان رشدی، منش، شخصیت، ارزش ها و باورهای او را دریافت و داوری کرد. به تعبیر تی.اس. الیوت که گفته است: « نقد راستین و ارزیابی دقیق متوجه شاعر نیست متوجه شعر اوست».
ممکن است رشدی باور داشته باشد که ما درآستانه انقراض انسان هستیم. چنانکه سلیم سینایی به عنوان نماد یک فرهنگ، تمدن و تاریخ در پایان «بچه های نیمه شب» پوستش ترک می خورد و متلاشی می شود. ... عمر خیام در «شرم» نابود می شود. ... و جبرئیل فرشته در آیات شیطانی لوله تفنگش را در دهانش می گذارد و شلیک می کند و... انهدام و اضمهلال سرانجام رمان ها و اندیشه های سلمان رشدی است. و «حرامزادگی» رشته ای است که رمان و شخصیت های قصه را به یکدیگر متصل می کند. ...رمان می تواند حتی آینه خصوصی ترین مسائل شخصی و خانوادگی نویسنده باشد. این نکته به لحاظ روانشناسی کار رشدی، شایسته دقت است که چرا حرامزادگی ملاط کار اوست. و واژه حرامزاده را او مثل نقل و نبات در رمان هایش به کار می گیرد.
سلیم سینایی و عمر خیام در دو رمان بچه های نبمه شب و شرم هر دو حرام زاده اند و در اثر تجاوز افسران انگلیسی به زنان مسلمان به دنیا آمده اند. سلمان رشدی در پایان رمان بچه های نیمه شب حرامزادگی را نوعی سرنوشت محتوم تاریخی نسل خود می داند و می نویسد: بله زیر پا لهم خواهند کرد. شماره ها در حرکت یک دو سه، چهارصد ملیون، پانصد و شش... مرا به صورت ذراتی از غبار بی نام و نشان درخواهند آورد. همان طور که به هنگام پسرم را هم غبار خواهند کرد. پسرم که پسرم نیست و پسر او هم که پسرش نخواهد بود و پسر پسر او هم که پسرش نخواهد بود، تا هزار و یکمین نسل...( بچه های نیمه شب صفحه 687)
ادامه مطلب را ببینید
ادامه مطلب...
هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
کوچهها را بلد شدم
خیابانها را بلد شدم
ماشینها را، مغازهها را
رنگهای چراغ قرمز را
جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسهای گم نمیشوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
آدمها را بلد نیستم!
کمی دریا باش،
کمی کوه ،
کمی طوفان!
شجاعت همیشه فریاد زدن نیست! گاهی صدای آرامی است که در انتهای روز میگوید: فردا دوباره تلاش خواهم کرد.
- آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
- زندگی یک شانس خوب نیست، یک تصمیم گیری خوب است:
اگر خار است خود کِشتی اگر پرنیان است خود رِشتی
این مطلب رو فقط شنیدم و جایی با سند ندیدم، که وقتی حضرت آدم و حوا از بهشت رانده شدند، برای اینکه توبه آنها در نزد پروردگار پذیرفته شود، به آنها یاد دادند که خداوند را اینگونه ستایش کنند و سوگند دهند: