سیمرغ
منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند
درباره وبلاگ
منوی اصلی
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
نويسندگان
وبلاگهای کازرونی
,

 هله پتگر فرزند جعفر پتگر هنرمند مشهور در رشته نقاشي است. او در سال 1346 در شهر تهران به دنيا آمده و به گفته خودش عشق بدون قيد و شرط را از مادرش آموخته است.
از سال 1376 كلاس هاي خودشناسي را در مشهد، كرج و بعد از آن در تهران اداره مي كند. او 5 سال است كه در مجله «موفقيت» مي نويسد و سلسله مقالات «فراسوي بيداري»، «از زمين خاكي تا آبي آسماني» و «دل نوشته ها» از آثار اوست. وي همچنين كتابي با عنوان «اين قطره هاي باران كه مي بارند» را آماده چاپ دارد.

دلم به تاخت برو! بی مکث بتاز! در پیش رو غباری نیست! همین هوای خوش سحرگاه، تو را بس! به تاخت برو، به تمنای دل، نه به خواهش تن!
دلم به تاخت برو! نفس در سینه زندانی است، آزاد شو و بگذار پرنده روح، بال و پر زنان از شاخه های طرب، دل دل کنان بپرد.
دلم به تاخت برو، ... به یاد بسپار! به یاد بسپار، نهالی را که کاشتی مراقبت کنی! اسبی را که رام کردی، زین کنی! دلی را که ربودی، به یاد آوری! این است رسم دلدادگی.
به یاد بسپار، تو از قبیله خاکی، نه از قبیله باد! گرچه چون باد می تازی! ولی هرگز از آنچه می بینی بی تفاوت گذر نکن! گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز! توجه و شوق کسانی را که به تو دل سپرده اند، حرام نکن! به آنکه محتاج شنیدن گفته های نگفته است، فرصتی برای گفتن بده.
به یاد بسپار، کوزه ای را که از آن نوشیدی، نشکنی! و چشمه ای را که به پای تو جوشیده، گل آلود نکنی! زیر سایه سار درختی اگر نشستی، درخت و خالق درخت را سپاس گویی. آنان را که تو میتوانی، کوزه های خالی شان را پر کنی! نان برکت سفره هاشان را در تنور محبت بپزی! و نوشدارویی برای زخم های پنهان روحشان باشی.
دلم به تاخت برو! افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو! ولی مراقب باش، دلی را نشکنی! زهری به کام شیرین کسی نچکانی! آشنایی را با زمین و زمینیان غریبه نکنی! و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی، در غربت رها نکنی! مراقب باش آشتی ها را قهر نکنی و قهرها را بی بهانه خط بزنی! مراقب باش! بسیارند دستهایی که منتظر نوازشند، و گم کرده راههایی که به دنبال نشانه اند.
حتی در آن هنگام که بی دریغ بر آبهای روشن می رانی! در آن زمان که پیوسته با بادهای سریع می تازی! هنگام خوشی و شادی... ! باز هم به یاد بیاور، چه کسی تو را می نگرد؟! آنکه تو را میبیند چه پرسشی از تو دارد! آنکه از تو میپرسد، از تو چه میخواهد! آیا او را می شنوی؟!
آنجاست که میگویی: آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند یکسانند؟ آیا آنان که میبینند با آنان که نمیبینند یکسانند؟!
آنجاست که در می یابی، تو همواره در تحولی! از شکلی به شکل دیگر! تا آنجا که هیچ شکلی نخواهی داشت و هیچ رنگی! اما همه شکل ها و همه رنگ ها، از تو زاده میشود!
دل من به تاخت برو، ولی هرگز نگو! من! تا اگر روزی دست نیازمندی را گرفتی، روح دردمندی را التیام بخشیدی! نا امیدی را، امیدوار کردی! گره کار کسی را گشودی! محبت را، یکسان با همگان قسمت کردی! به یاد آوردی و دوست داشتی! بدانی که تو، به روشنایی قدم گذاشته ای، و از این به بعد هر چه هست، زیبایی، نیکی و لطف است ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۷ و در ساعت ۰۲:۲۶:۲۳ توسط فریده | : 7

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد، پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضران بالا رفت. سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم، و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید، بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم، خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم. 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷ و در ساعت ۲۱:۵۷:۲۳ توسط فریده | : 8

بايد كه شيوه سخنم را عوض كنم                شد شد، اگر نشد دهنم را عوض كنم
گاهي براي خواندن يك شعر لازم است         روزي سه بار انجمنم را عوض كنم
از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام     آنگه مسير آمدنم را عوض كنم
در راه اگر به خانه يك دوست سر زدم           اين بار شكل در زدنم را عوض كنم
پيراهني به غير غزل نيست در برم                گفتي كه جامه كهنم را عوض كنم
دستي به جام باده و دستي به زلف يار        پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم
شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود            بايد تمام آنچه منم را عوض كنم
ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست                 روزي كه شيوه ي كهنم را عوض كنم
مرگا به من كه با پر طاووس عالمي              يك موي گربه وطنم را عوض كنم
دارد قطار عمر كجا مي برد مرا                     يا رب عنايتي ترنم را عوض كنم
ور نه ز هول مرگ روزي هزار بار                  مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۰۶ بهمن ۱۳۸۷ و در ساعت ۰۲:۴۰:۲۳ توسط فریده | : 5

پاپ ژان پل دوم می‌گوید: "بدترین زندان، قلب بسته است." آیا افرادی در زندگی‌ات وجود دارند که آنان را از زندگی خود کنار زده‌ای صرفاً چون دیگران گفته اند آنان خوب نیستند؟ آیا منصفانه است؟ وقتی کسی را به درستی نمی‌شناسی، چطور می‌توانی نتیجه بگیری که ارزش معاشرت کردن با تو را ندارد؟ قلب و ذهن را از سر تعصب و رفتارهای کلیشه‌ای به روی مردم نبند. بگذار هدف تو به جای برچسب زدن به مردم، دادن عشق باشد.


مطلب زیر از کتاب "راه کمال" نوشته "دکتر بهرام الهی" است که استاد سابق کرسی جراحی اطفال و مولف چند کتاب پزشکی می باشد. و همچنین مولف چند کتاب در مورد مبانی و اصول اساسی علم معنویت می باشد. روایت گفته شده را تا به حال من نشنیده ام و در مورد درستی آن قضاوتی ندارم.


«موسیقی با روح ارتباط دارد و روح با خدا، افسوس که آن را تبدیل کرده اند به عشق مجازی».روح به طور فطری عاشق « موسیقی آسمانی » است. روایت دارد هنگامی که خدا جسم آدم را خلق کرد، مدت ها از داشتن روح ملکوتی محروم ماند، زیرا روح کراهت داشت وارد آن شود. این بود که گروهی از ملائک مقرب داخل جسم آدم قرار گرفتند، مشغول نواختن موسیقی شدند. روح با شنیدن آن به هیجان آمد، مجذوب شد و به جسم درآمد.
موسیقی نیز مثل هر مخلوق دیگر، دارای ویژگی‌ها و اثرات خاص خود است که بسیاری از آن هنوز ناشناخته مانده است. هر موجودِ صاحب روح نسبت به موسیقی حساس است. موسیقی بر هر چیز حتی گیاه و جماد نیز اثرات جالب توجه دارد. مثلاً برخی نغمات اثرات درمانی دارند. برخی به تمرکز ذهن کمک می‌کنند، بعضی دیگر، مانند مارش های نظامی، قدرت ویزه ای دارند که میتوانند روحیهء سلحشوری را تقویت کنند وغیره.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۰۱ بهمن ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۶:۴۶:۲۳ توسط فریده | : 7