---------- مولانا جلاالدین بلخی ----------
بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوسـت بگـشاي لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آی دمی ز ابر کان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز "بيش مرنجان مرا برو" آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که "برو شه بخانه نيست" وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست زخوبی قراضهاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
يعقوبوار وااسـفاها همـی زنـم ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست
والله که "شهر بی تو مرا حبس می شـود" آواره گی و کـوه و بيابانم آرزوســت
زين همرهان سسـت عناصر دلم گرفـت شير خدا و رستـم دستانـم آرزوسـت
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور و طور و موسی عمرانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شـدم مـلول آن های و هو و نعرهء مستانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف يـار رقصی چنين ميـانهء ميدانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيلاست بیوفا من ماهيم، نهنگم، عمانم آرزوست
دی شيـخ با چراغ همی گشت گرد شـهر " کز ديـو و دد ملولـم و انسانم آرزوست"
گفتند يافـت می نشـود جسته ايم مـا " گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست"
هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد کان عقيق نادر ارزانم آرزوست
گوياتـرم ز بلبـل اما ز رشک عـام مهريسـت بر دهانم و افغانـم آرزوست
پنـهان ز ديده ها و همه ديدها از اوست آن آشـکار صنعت پنـهانم آرزوست
پنـهان ز ديده ها و همه ديدها از اوست آن آشـکار صنعت پنـهانم آرزوست
خود کار من گذشت زهر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوسـت
گوشـم شنيـد قصـهء ايمان و مســت شـد گفتم کو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست
می گويد آن رباب که مُردم ز انتظار دست و کنار و زخمهء عثمانم آرزوسـت
من هم رباب عشقم و عشقم ربابيست وان لطفهای زخمهء رحمانم آرزوسـت
باقی اين غزل را ای مطرب ظريف زينسان همی شمار که زينسانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبريز رو ز شرق من هدهدم حضور سليـمانم آرزوست