وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را
-------------
راه رفتن بیاموز، زیرا سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
----------------------
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
-----------------------
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
-----------------------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
----------------------
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
-----------------------------
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
-----------------------------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
زندگي را با چيزهاي بسيار ساده پر بايد كرد. ساده ها، سطحي نيستند. خريد یک شاخه گل ميتواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگي معجزه نميكنيم؛ همانقدر كه ويران ميكنيم، نميسازيم؛ همانقدر كه كهنه ميكنيم، تازگي نميبخشيم؛ همانقدر كه دور ميشويم، باز نميگرديم؛ همانقدر كه آلوده ميكنيم، پاك نميكنيم؛ همانقدر كه تعهدات و پيمانهاي نخستين خود را فراموش ميكنيم، آنها را به ياد نميآوريم؛ همانقدر كه از رونق مياندازيم، رونق نميبخشيم. مشكل اين است كه از همۀ روياهاي خوش آغاز دور ميشويم.