وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را
-------------
راه رفتن بیاموز، زیرا سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
----------------------
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
-----------------------
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
-----------------------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
----------------------
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
-----------------------------
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
-----------------------------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
بر روی شمشیر فرهاد دوم ( پادشاه ایران از دودمان اشکانیان ) این جمله از بانو ورتا بود : تنها برای نگهبانی از ایران و مردم سرزمین بجنگ . یکی از مغ های پیر زرتشتی به پادشاه ایران گفت چرا این سخن بر روی شمشیر است ؟ پند بزرگان باید در اندیشه و دل ما باشد نه بر دست ساخته های ما . فرهاد دوم نگاهی به شمشیر نمود و گفت این جمله را هر بار می بینم به من می گوید راه درست چه و کجاست و بدین گونه در بیداد زمانه گم نمی شوم . در این باره ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانی می گوید : یادآوری آرمانها ، از بیراهه روی بازمان می دارد.
آن مغ خود از یاد برده بود که چرا آتش در آتشکده همیشه روشن است . آیا جز برای یادآوری اندیشه های آنان است ؟!
پی نوشت: این مطلب برای خود من اتفاق افتاده، عقایدی رو که فکر میکردم توی قلب و ذهنم هک شده و باور داشتم که احتیاج به یادآوری نیست، وقتی نگاه میکنم میبینم به پررنگی قبلا نیست، حتی شاید بعضی هاشون بيرنگ هم شده.
دکتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي کرده است دسته اول ؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم نيستند عمده آدمها حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با حضور ووجود جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند. دسته دوم ؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هم نيستند مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويت شان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهشان يکي است. دسته سوم ؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم هستند آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را ميگذارند. کساني که همواره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. دسته چهارم ؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هستند شگفتانگيزترين آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم، اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. ميفهميم که آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان ميآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
به تو خيانت ميكنند، تو مكن. تو را تكذيب مي كنند، آرام باش.
تو را مي ستايند، فريب مخور. تو را نكوهش مي كنند، شكوه مكن.
مردم شهر از تو بد مي گويند، اندوهگين مشو. همه مردم تو
را نيك مي خوانند، مسرور مباش. آنگاه تو از ما خواهي بود.
(امام محمد باقر (ع))
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند... لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!! مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید ! مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!! مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!
خدمت خالصانه به خلق خدا خصوصاً به شیعیان و محبان آل الله، راه دور و دراز مقصود را نزدیك میكند و در اثر توفیق خدمت میتوان جاده صد ساله را به گامی طی كرده، و دل شكستهای را به خاطر خدا آباد كردن میتواند پشتوانه مطمئنی برای آبادی دنیوی و برزخی و اخروی انسان باشد. و می فرمودند: طی شود جاده صد ساله به آهی گاهی
به نقل از قهرمان کتاب " کیمیا خاتون: داستانی از شبستان مولانا"
داستانِ بیشتر انسانها، حدیث آن آهوی خُتن نیست که رایحهء خود باز ندانست؛ حکایت راسوی بیچاره ای است که گندِ خود گم کرده بود بود و به این و آنش نسبت می داد. تو هنوز نفهمیده ای که آن راهها تنها به دیارانت می رسانند نه به یارانت. عمری رفته ای و باز میگویی که می روی! به کجا بنگر که کجای کارت خراب بود که ما را بردند و تو هنوز بر جایی؟ آه میدانم که صدای مرا دیگر کسی نمیشنود، اما تو واگویشان کن:
حقیقت به همین سادگی، به همین زیبایی و به همین نزدیکی است، دریغا که زمین دل مشغول این بازی است: عوام در سودای خود، عالِم در سودای خود، صوفی در سودای خود. موکل زمان و رنگها نیز سخت در کار خود. مبادا دیرمان شده باشد! تو بازشان گوی که کجا گرفتارند. وادارشان کن که فقط برای معرفت، برای دانستن، برای دیدن ورای رنگها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر. زیرا که هرگز برابر نبودند، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند.
هميشه از خوبيهای آدما واسه خودت ديوار بساز.
پس هر وقت در حق تو بدی کردن ، فقط يه آجر از ديوار بردار !
بي انصافيه اگه ديوار رو خراب کني !
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم.
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد، پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضران بالا رفت. سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم، و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید، بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم، خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.
ویل دورانت (در تاریخ تمدن) : مغرب زمین جنگهای صلیبی را باخت. ولی در جنگ اعتقادات پیروز شد. همه جنگاوران مسیحی از ارض موعود بیرون رانده شدند. اما مسلمانان که پیروزی دیرآمده خونشان را مکیده بود و مغولان دیارشان را به ویرانی کشیده بودند، به نوبه خود به دوران تاریک نادانی و نداری افتادند. در صورتی که مغرب زمین شکست خورده که از کوششهای مداوم تجربه آموخته و شکستها را از یاد برده بود، عطش علم و علاقه به ترقی را از دشمنانش فرا گرفت. کلیساهای جامع ساخت که سر بر ابر می سود. میدانهای عقل را پیمودن گرفت. زبانهای تازه خشن خویش را به دانته، چاسر و ویون مبدل کرد و با سربلندی به دوران رنسانس قدم نهاد.
دو هفته نامه موفقیت-سال یازدهم-شماره151
یک روز به همراه دوستم سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: از شما به خاطر رانندگی خوبتان تشکر میکنم. راننده تاکسی مات ومبهوت پرسید: مشکلی پیش آمده؟! دوستم گفت: نه هیچ مشکلی نیست و من اصلا قصد دست انداختن شما را ندارم و فقط خونسردی و حفظ آرامشتان را در رانندگی به خصوص مواقعی که ترافیک سنگین بود، تحسین می کنم. راننده نگاه متعجب دیگری کرد و رفت. از دوستم پرسیدم: منظورت از این حرفها چه بود؟ او گفت: میخواهم عشق و محبت را به شهرمان برگردانم چون فکر میکنم تنها چیزی که میتواند شهرهای بزرگ را نجات دهد، عشق است. با تعجب گفتم تو با گفتن یک جمله به راننده تاکسی میخواهی عشق را به شهر برگردانی؟ او با قاطعیت گفت: او تنها یک شخص نبود. من فکر میکنم با حرفهایم روز خوبی را برای او رقم زدم....
ادامه مطلب را ببنید:
ادامه مطلب...
بانوی خردمندی در کوهستان سفر میکرد. سنگ گرانقیمتی را در جوی آبی پیدا کرد. روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود. بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با او شریک شود. مسافر گرسنه سنگ قیمتی را در کیف بانوی خردمند دید. از آن خوشش آمد و از او خواست آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بلا فاصله سنگ را به او داد. مسافر خیلی شادمان و ذوق زده شد که شانس به این خوبی به رو کرده است. او میدانست آن جواهر آنقدر ارزش دارد که تا آخر عمر او را تامین کند. ولی چند روز بعد مرد مسافر که دنبال بانوی خردمند می گشت او را پیدا کرد و سنگ را برگرداند و گفت: فکرهایم را کردم. میدانم این سنگ چقدر با ارزش است ولی آن را به تو پس میدهم. با این امید که گنج ارزشمندتری به من بدهی اگر میتوانی همان چیزی را به من بده که از درون به تو قدرت داد
که این سنگ را به من ببخشی

شیخ بوسعید را
گفتند «از خلق به حق چند راه است؟» گفت« به عدد هر ذره ای راهی است به حق اما هیچ راه بهتر و سبک تر و نزدیک تر از آن نیست که راحتی به دلِ مسلمانی رسانی و ما بدین راه رفتیم.»
درویشی گفت « او را کجا جویم؟» گفت« کجاش جُستی که نیافتی؟ اگر قدمی به صدق در راهِ طلب نهی در هرچه نگری او را بینی.»
شیخ را بسی اشعار بوده است که می گفته است و در میان مجلس بر زبان مبارک رانده بیتی بگوییم تبرک را:
دانی که مرا چه گفت [آن] یار امروز
جز ما به کس اندر منگر دیده بدوز
چشیدن طعم وقت-از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر ( محمدرضا شفیعی کدکنی)