سیمرغ
منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند
درباره وبلاگ
منوی اصلی
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
نويسندگان
وبلاگهای کازرونی
,

 

زندگي را با چيزهاي بسيار ساده پر بايد كرد. ساده ها، سطحي نيستند. خريد یک شاخه گل مي‌تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگي معجزه نمي‌كنيم؛ همانقدر كه ويران مي‌كنيم، نمي‌سازيم؛ همانقدر كه كهنه مي‌كنيم، تازگي نمي‌بخشيم؛ همانقدر كه دور مي‌شويم، باز نمي‌گرديم؛ همانقدر كه آلوده مي‌كنيم، پاك نمي‌كنيم؛ همانقدر كه تعهدات و پيمانهاي نخستين خود را فراموش مي‌كنيم، آنها را به ياد نمي‌آوريم؛ همانقدر كه از رونق مي‌اندازيم، رونق نمي‌بخشيم. مشكل اين است كه از همۀ روياهاي خوش آغاز دور مي‌شويم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۴:۲۹:۲۳ توسط فریده | : 2

 هله پتگر فرزند جعفر پتگر هنرمند مشهور در رشته نقاشي است. او در سال 1346 در شهر تهران به دنيا آمده و به گفته خودش عشق بدون قيد و شرط را از مادرش آموخته است.
از سال 1376 كلاس هاي خودشناسي را در مشهد، كرج و بعد از آن در تهران اداره مي كند. او 5 سال است كه در مجله «موفقيت» مي نويسد و سلسله مقالات «فراسوي بيداري»، «از زمين خاكي تا آبي آسماني» و «دل نوشته ها» از آثار اوست. وي همچنين كتابي با عنوان «اين قطره هاي باران كه مي بارند» را آماده چاپ دارد.

دلم به تاخت برو! بی مکث بتاز! در پیش رو غباری نیست! همین هوای خوش سحرگاه، تو را بس! به تاخت برو، به تمنای دل، نه به خواهش تن!
دلم به تاخت برو! نفس در سینه زندانی است، آزاد شو و بگذار پرنده روح، بال و پر زنان از شاخه های طرب، دل دل کنان بپرد.
دلم به تاخت برو، ... به یاد بسپار! به یاد بسپار، نهالی را که کاشتی مراقبت کنی! اسبی را که رام کردی، زین کنی! دلی را که ربودی، به یاد آوری! این است رسم دلدادگی.
به یاد بسپار، تو از قبیله خاکی، نه از قبیله باد! گرچه چون باد می تازی! ولی هرگز از آنچه می بینی بی تفاوت گذر نکن! گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز! توجه و شوق کسانی را که به تو دل سپرده اند، حرام نکن! به آنکه محتاج شنیدن گفته های نگفته است، فرصتی برای گفتن بده.
به یاد بسپار، کوزه ای را که از آن نوشیدی، نشکنی! و چشمه ای را که به پای تو جوشیده، گل آلود نکنی! زیر سایه سار درختی اگر نشستی، درخت و خالق درخت را سپاس گویی. آنان را که تو میتوانی، کوزه های خالی شان را پر کنی! نان برکت سفره هاشان را در تنور محبت بپزی! و نوشدارویی برای زخم های پنهان روحشان باشی.
دلم به تاخت برو! افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو! ولی مراقب باش، دلی را نشکنی! زهری به کام شیرین کسی نچکانی! آشنایی را با زمین و زمینیان غریبه نکنی! و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی، در غربت رها نکنی! مراقب باش آشتی ها را قهر نکنی و قهرها را بی بهانه خط بزنی! مراقب باش! بسیارند دستهایی که منتظر نوازشند، و گم کرده راههایی که به دنبال نشانه اند.
حتی در آن هنگام که بی دریغ بر آبهای روشن می رانی! در آن زمان که پیوسته با بادهای سریع می تازی! هنگام خوشی و شادی... ! باز هم به یاد بیاور، چه کسی تو را می نگرد؟! آنکه تو را میبیند چه پرسشی از تو دارد! آنکه از تو میپرسد، از تو چه میخواهد! آیا او را می شنوی؟!
آنجاست که میگویی: آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند یکسانند؟ آیا آنان که میبینند با آنان که نمیبینند یکسانند؟!
آنجاست که در می یابی، تو همواره در تحولی! از شکلی به شکل دیگر! تا آنجا که هیچ شکلی نخواهی داشت و هیچ رنگی! اما همه شکل ها و همه رنگ ها، از تو زاده میشود!
دل من به تاخت برو، ولی هرگز نگو! من! تا اگر روزی دست نیازمندی را گرفتی، روح دردمندی را التیام بخشیدی! نا امیدی را، امیدوار کردی! گره کار کسی را گشودی! محبت را، یکسان با همگان قسمت کردی! به یاد آوردی و دوست داشتی! بدانی که تو، به روشنایی قدم گذاشته ای، و از این به بعد هر چه هست، زیبایی، نیکی و لطف است ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۷ و در ساعت ۰۲:۲۶:۲۳ توسط فریده | : 7

پاپ ژان پل دوم می‌گوید: "بدترین زندان، قلب بسته است." آیا افرادی در زندگی‌ات وجود دارند که آنان را از زندگی خود کنار زده‌ای صرفاً چون دیگران گفته اند آنان خوب نیستند؟ آیا منصفانه است؟ وقتی کسی را به درستی نمی‌شناسی، چطور می‌توانی نتیجه بگیری که ارزش معاشرت کردن با تو را ندارد؟ قلب و ذهن را از سر تعصب و رفتارهای کلیشه‌ای به روی مردم نبند. بگذار هدف تو به جای برچسب زدن به مردم، دادن عشق باشد.


مطلب زیر از کتاب "راه کمال" نوشته "دکتر بهرام الهی" است که استاد سابق کرسی جراحی اطفال و مولف چند کتاب پزشکی می باشد. و همچنین مولف چند کتاب در مورد مبانی و اصول اساسی علم معنویت می باشد. روایت گفته شده را تا به حال من نشنیده ام و در مورد درستی آن قضاوتی ندارم.


«موسیقی با روح ارتباط دارد و روح با خدا، افسوس که آن را تبدیل کرده اند به عشق مجازی».روح به طور فطری عاشق « موسیقی آسمانی » است. روایت دارد هنگامی که خدا جسم آدم را خلق کرد، مدت ها از داشتن روح ملکوتی محروم ماند، زیرا روح کراهت داشت وارد آن شود. این بود که گروهی از ملائک مقرب داخل جسم آدم قرار گرفتند، مشغول نواختن موسیقی شدند. روح با شنیدن آن به هیجان آمد، مجذوب شد و به جسم درآمد.
موسیقی نیز مثل هر مخلوق دیگر، دارای ویژگی‌ها و اثرات خاص خود است که بسیاری از آن هنوز ناشناخته مانده است. هر موجودِ صاحب روح نسبت به موسیقی حساس است. موسیقی بر هر چیز حتی گیاه و جماد نیز اثرات جالب توجه دارد. مثلاً برخی نغمات اثرات درمانی دارند. برخی به تمرکز ذهن کمک می‌کنند، بعضی دیگر، مانند مارش های نظامی، قدرت ویزه ای دارند که میتوانند روحیهء سلحشوری را تقویت کنند وغیره.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۰۱ بهمن ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۶:۴۶:۲۳ توسط فریده | : 7

پاندورا (نخستین زن در افسانه های یونان) از زئوس (خدای خدایان در افسانه یونان) صندوقچه ای تحویل میگیرد ولی حق گشودن آن را ندارد. در این صندوقچه تمام موهبت ها و مصیبت های بشری نهفته است. وسوسه بر پاندورا غلبه کرده و وی در صندوقچه را باز میکند. در یک لحظه تمام مصیبت ها و لعن و نفرین در جهان رها و تمام موهبت ها گریخته و ناپدید میگردند به جز یکی: امید

شفا با ذهن - نوشته: Groopman, Jerome E
ترجمه: سوسن افشار

نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷ و در ساعت ۰۹:۱۲:۲۳ توسط فریده | : 0

بمیرید بمیرید در «این عشق» بمیرید

در «این عشق» چو مردید همه روح پذیرید
    مولانا - دیوان شمس

این متنی رو که مینویسم آخر کتاب کیمیا خاتون- داستانی از شبستان مولانا- نوشته شده ولی چون هنوز نخوندمش نمی دونم جریانش به چه قرار هست. ایشالا اگر بعد صد سال وقت کردم بخونمش میگم دقیقاً قضیه چیه.

عشق چیست؟
معشوق کیست؟
عاشق کدام است؟
                                نوزایی «این عشق»
 
گناهش این بود که خدا را در او دید.
گناهش این بود که خدا را معشوق، و در معشوق دید:
« من خدا را در کیمیا دیدم».
او همهء حرفش از عشق بود،
و گناهش این بود که با همهء علم ندانست که در چنان وانفسایی،
معشوق که خود عاشق نباشد، قدر «این عشق» بجا نتواند آورد.
عشق چیره بر وجود عاشق است نه الزاماً بر معشوق.
تفریق میان معشوق و عشق شدنی است، اما میان عاشق و
عشق محال است.معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد،
می تواند حتی خبری ش از عاشق نباشد، اما نه در «این عشق».
گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمی تواند بود. ندانست
که منزلت عاشق بسی بیشتر از معشوق است و لذت عاشقی
بسی بیشتر. بسا معشوق ها که چون در سودای عشق نبودند،
رنج ها دادند و هم کشیدند.
لیک، این حال، هرگز بر هیچ عاشق نرفت.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۰۵ دی ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۹:۳۹:۲۳ توسط فریده | : 1

این مطلب رو فقط شنیدم و جایی با سند ندیدم، که وقتی حضرت آدم و حوا از بهشت رانده شدند، برای اینکه توبه آنها در نزد پروردگار پذیرفته شود، به آنها یاد دادند که خداوند را اینگونه ستایش کنند و سوگند دهند:

                               یا حمیدُ بحق محمد
                                یا عالیُ بحق علی
                               یا فاطرُ بحق فاطمهَ
                              یا محسنُ بحق حسن
                        و یا قدیمَ الاحسانِ به حق حُسین
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۰۳ دی ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۵:۵۵:۲۳ توسط فریده | : 0
جلوتر از من راه نرو ، ممكن است به دنبالت نيايم ...
پشت سر من راه نرو ، ممكن است تو را هدايت نكنم ...
در كنار من راه برو و فقط  دوست من باش!!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۴:۱۰:۲۳ توسط فریده | : 0