سیمرغ
منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند
درباره وبلاگ
منوی اصلی
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
نويسندگان
وبلاگهای کازرونی
,

به نقل از قهرمان کتاب " کیمیا خاتون: داستانی از شبستان مولانا"

داستانِ بیشتر انسانها، حدیث آن آهوی خُتن نیست که رایحهء خود باز ندانست؛ حکایت راسوی بیچاره ای است که گندِ خود گم کرده بود بود و به این و آنش نسبت می داد. تو هنوز نفهمیده ای که آن راهها تنها به دیارانت می رسانند نه به یارانت. عمری رفته ای و باز میگویی که می روی! به کجا بنگر که کجای کارت خراب بود که ما را بردند و تو هنوز بر جایی؟ آه میدانم که صدای مرا دیگر کسی نمیشنود، اما تو واگویشان کن:
حقیقت به همین سادگی، به همین زیبایی و به همین نزدیکی است، دریغا که
زمین دل مشغول این بازی است: عوام در سودای خود، عالِم در سودای خود، صوفی در سودای خود. موکل زمان و رنگها نیز سخت در کار خود. مبادا دیرمان شده باشد! تو بازشان گوی که کجا گرفتارند. وادارشان کن که فقط برای معرفت، برای دانستن، برای دیدن ورای رنگها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر. زیرا که هرگز برابر نبودند، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۳:۰۷:۲۳ توسط فریده | : 6